ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

359

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

خلافت واثق پنج سال و شش ماه و شش روز بود و اين شش روز در تاريخ جرير نگويد [ 1 ] و جماعتى در عهد واثق برخاستند از بنى سليم ، و بر حاج غلبه كردند ، و واثق بوغا الكبير را بفرستاد تا بسيارى بكشت و بسيارى اسير آورد ، و ببغداد جماعتى از اصحاب حديث برخاستند ، و مهترشان احمد بن نصر بود ، و پيش از وعدهء بيرون آمدنشان يكى اندر مستى بدر آمد و بانگ برداشت بعلامت [ 2 ] كه كرده بودند ، تا او را بگرفتند و جملهء اصحاب خود را بنمود و احمد بن نصر را اسحق بن ابراهيم امير بغداد بگرفت و بواثق فرستاد ، و او را واثق بدست خويش بكشت ، بصمصام [ 3 ] شمشير عمرو بن معدى كرب [ و ] گفت مرا ازين فاضل‌تر هيچ كارى نيست ، پس بفرمود تا او را بهم در پهلوى بابك خرم دين بياويختند ، و مأمون بعهد خويش اندر فرموده بود كه قرآن مخلوق گويند ، و همه را بدين كار و سخن آورده بود مگر امام احمد بن حنبل و چند كس [ از قضاة و فقها و مأمون به ] اشخاص ايشان فرموده بود كه بمرد [ 4 ] و معتصم نيز هم برين بود و آسان‌تر كرد ، [ 5 ] و ابن ابى داود [ 6 ] واثق را بسر اين سخن بازآورد ، ( 233 - ب ) تا امام احمد را چندانى عذاب كردند و رنج نمودند [ 7 ] و او از سخن و گفت خويش برنگشت و مىگفت : القرآن كلام الله غير مخلوق ، و بسيارى علما و فقها را رنج نمودند و عباس بن مشگويه الهمدانى مناظرى نيكو بود و يگانهء عصر خويش ، واثق با وى

--> [ ( 1 ) ] ط : پنج سال و نه ماه و پنج روز و قال بعضهم : و سبعة ايام و اثنتى عشرة ساعه ( 3 - 2 ص 1364 ) [ ( 2 ) ] در املاى قديم از طرفى بجاى علامت اضافه يائى ميافزايند - و از طرف ديگر غالبا بجاى ياهاى نكره فقط بكسره قناعت مينمايند ، مانند ( جاى ) عوض ( جائى ) و ( علامت ) بجاى ( علامتى ) . . . [ ( 3 ) ] مضبوط : صمصامه [ ( 4 ) ] يعنى پس از آنكه اسحق بن ابراهيم امير بغداد مخالفت آنان را با قول بخلق قرآن بمامون نوشت و مامون بسرحد روم بود مأمون فرمان داد كه آنها را بند كند و بمعسكر مأمون بطرسوس كسيل سازد و اسحق احمد حنبل و چند تن ديگر بند كرد و بطرسوس بفرستاد و مأمون هم در آن روزها بمرد و آنان را ببغداد باز آوردند . براى تفصيل رجوع شود بكامل ( ج 6 ص 143 - 144 ) [ ( 5 ) ] كذا ؟ [ ( 6 ) ] اصل : ؟ ابن هو ابى داود ؟ . . و هو ابو عبد اللّه احمد بن ابى داود قاضي القضاة [ ( 7 ) ] اصل : نمودن